تبليغاتX
لحظه ی خدایی - خاک...

سال ها پیش از این ... زیر یک سنگ ٬ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم ٬ همین !        یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پردۀ آسمان بود آرزویش همیشه دیدن آخرین قلۀ  کهکشان بود.خاک هر شب دعا کرد, از ته دل خدا را صدا کرد ,یک شب آخر دعایش اثر کرد, یک فرشته تمام زمین را خبر کرد.

 و

 خدا تکه ای خاک برداشت, آسمان را در آن کاشت, خاک را توی دستان خود ورز داد ,روح خود را به او قرض داد ,خاک توی دست خدا نور شد, پر گرفت, از زمین دور شد. راستی ! من همان خاک خوشبخت, من همان نور هستم, پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6 توسط الهام |

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

Home
Email
Night Skin