سالهاي سال درخت سيب اسم خدا را زمزمه كرد و با هر زمزمه اي سيبي سرخ به دنيا آمد . سيب ها هر كدام يك كلمه بود . كلمه هاي خدا . مردم كلمه هاي خدا را مي گرفتند و نمي دانستند كه درخت اسم خدا را منتشر مي كند . درخت اما مي دانست خدا هم . درخت اسم خدا را به هر كس كه مي رسيد مي بخشيد . آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بيشتر و وقتي كه سيب مي خوردند خدا را مزه مزه مي كردند و دهانشان بوي خدا مي گرفت .
درخت سيب زيادي پير شده بود . خسته بود مي خواست بميرد اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا كرد و گفت : همه عمر اسم شيرينت را بخشيدم ، اسمي كه طعم زندگي را ياد آدم ها مي داد . حس مي كنم ماموريتم ديگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم . خدا گفت : عزيز سبزم ! تنها به قدر يك سيب ديگر صبر كن . آخرين سيبت سهم كودكي است كه دندان هايش هنوز جوانه نزده . اين آخرين هديه را هم ببخش صبر كن تا لبخندش را ببيني .
و درخت سيب يك سال ديگر هم زنده ماند براي ديدن آخرين لبخند و وقتي كه كودك آخرين سيب را از شاخه چيد خدا لبخند زد و درخت در آغوش خدا جان داد .

منبع:http://www.fanooshayeroushan.blogfa.com/post-81.aspx البته از برنامه ی آفتاب شرقی شنیدم اما متنش رو از توی این وبلاگ پیدا کردم.