تبليغاتX
لحظه ی خدایی - مترسک

روزی به مترسکی گفتم:((لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟؟))

گفت:((لذت ترساندن عمیق و پایدار است.من از آن خسته نمی شوم.))

لحظه ای اندیشیدم و گفتم:((درست است.چون که من هم مزه این لذت را

چشیده ام.))

گفت:((فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.))

آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من؟

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامیکه از کنارش می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.......

جبران خلیل جبران (کتاب پیامبر و دیوانه)


منبع:http://vahidosho.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:50 توسط الهام |

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

Home
Email
Night Skin