روزی به مترسکی گفتم:((لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟؟))
گفت:((لذت ترساندن عمیق و پایدار است.من از آن خسته نمی شوم.))
لحظه ای اندیشیدم و گفتم:((درست است.چون که من هم مزه این لذت را
چشیده ام.))
گفت:((فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.))
آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من؟
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامیکه از کنارش می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.......

جبران خلیل جبران (کتاب پیامبر و دیوانه)
منبع:http://vahidosho.blogfa.com/