من شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست.
فرشتهها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد.
نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي.دم تو آتش بود و نواي ني، عشق.
من شدم ني و تو شدي نيزن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم. ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشتهها گريستند و شيطان دور نيات رقصيد.
اين روزها نسيم از سمت بهشت ميوزد. اين روزها هواي بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو ميآيد. و من دوباره به ياد ميآورم كه من ني بودم و تو نيزن.
آه، آي يگانهاي نيزن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت. ني كوچكت را بنواز.

عرفان نظرآهاري
منبع:www.nooronar.com
هر هزار سال يك بار فرشتهها قالي جهان را در هفت آسمان ميتكانند، تا گرد و خاك هزار سالهاش بريزد و هر بار با خود ميگويند: اين نيست قالياي كه قرار بود انسان ببافد، اين فرش فاجعه است ...
با زمينه سرخ خون و حاشيههاي كبود معصيت، با طرحهاي گناه و نقش برجستههاي ستم.
فرشتهها گريه ميكنند و قالي آدم را ميتكانند و دوباره با اندوه بر زمين پهنش ميكنند.
رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش. قالي بزرگي است زندگي كه تو ميبافي و من ميبافم و او ميبافد. همه بافندهايم. ميبافيم و نقش ميزنيم، ميبافيم و رج به رج بالا ميبريم، ميبافيم و ميگستريم.
دار اين جهان را خدا برپا كرد. و خدا بود كه فرمود: ببافيد، و آدم نخستين گره را بر پود زندگي زد.
و هر كه آمد، گرهاي تازه زد و رنگي ريخت و طرحي بافت. و چنين شد كه قالي آدمي رنگرنگ شد. آميزهاي از زيبا و نازيبا. سايه روشني از گناه و صواب.
گره تو هم بر اين قالي خواهد ماند. طرح و نقشت نيز. و هزارها سال بعد، آدميان بر فرشي خواهند زيست كه گوشهاي از آن را تو بافتهاي.
كاش گوشهاي را كه سهم توست، زيباتر ببافي.

عرفان نظر آهاری
منبع:www.nooronar.com
او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانهاي است كه آب و نور ميخواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر بار كه ريشه فروتر ميرفت، درد او نيز عميقتر ميشد.
فرشتهها ميترسيدند. فرشتهها از آن همه سؤال ريشهدار ميترسيدند.
اما خدا ميگفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت ميآورد. معرفت است.
فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما در دل هر ميوهاي باز دانهاي بود و هر دانه آغاز درختيست. پس هر كه ميوهاي را برد در دل خود بذر سؤال تازهاي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدمهاست» اين را فرشتهاي به فرشتهاي ديگر گفت.

عرفان نظرآهاری
منبع:http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/83/8/000046.php
خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار داريد؛ اما جهان هرگز بيپيامبر نخواهد ماند؛ و آنگاه پرندهاي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمهاش خدا بود. عدهاي به او گرويدند و ايمان آوردند.
و خدا گفت: اگر بدانيد، حتي با آواز پرندهاي ميتوان رستگار شد.
خداوند رسولي از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همين كه باران، باريدن گرفت، آنان كه اشك را ميشناختند، رسالت او را دريافتند، پس بيدرنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بيدريغ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانيد با رسول باران هم ميتوان به پاكي رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت. پس باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند، روزي در خوف و روزي در رجا زيستند.
خدا گفت: آن كه خبر باد را ميفهمد، قلبش در بيم و اميد ميلرزد و قلب مؤمن اين چنين است.
خدا گلي را از خاك برانگيخت، تا «معاد» را معنا كند.
و گل چنان از رستخيز گفت كه از آن پس هر مؤمني كه گلي را ديد، رستاخيز را به ياد آورد.
خدا گفت: اگر بفهميد، تنها با گُلي قيامت خواهد شد.
خداوند يكي از هزار نامش را به درياگفت. دريا بيدرنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند. مردم تماشا ميكردند، عدهاي پيام دريا را دانستند، پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هيچ از آنها باقي نماند.
خدا گفت: آن كه به پيغمبر آبها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.
و به ياد دارم كه فرشتهاي به من گفت: جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است، اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گُل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر.
اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد براي ايمان آوردن تو كافي است.

عرفان نظرآهاري
منبع: http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/82/10/000021.php
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
" علی شریعتی"
منبع:
http://shariati1388.blogfa.com/
هنگامی که خداوند مرا همچون سنگریزه ای در این دریاچه ی عجیب انداخت
آرامش آن را بر هم زد و بر سطح آن دایره هایی نامحدود پدید آوردم .ولی
هنگامی که به اعماق آن رسیدم مانند آن آرام شدم.
منبع:کتاب "ماسه وکهف" نویسنده جبران خلیل جبران
خداوند گفت: «سوگند به اسبان دوندهاي كه نفسنفس ميزنند.سوگند به اسباني كه به سُم از سنگ آتش ميجهانند.»اسبان شنيدند و چنين شد كه بيتاب شدند و چنين شد كه دويدند، چنان كه از سنگ آتش.اسبان تا هميشه خواهند دويد از اشتياق آن كه خدا نامشان را برده است.خداوند گفت: «سوگند به انجير و سوگند به زيتون.» و زيتون و انجير شنيدند و چنين شد كه رسم روييدن پا گرفت و سبزي آغاز شد.
و چنين شد كه دانه شكفتن آموخت و خاك روياندن.و چنين شد كه انجير جوانه زد و زيتون ميوه داد.
خداوند گفت: «سوگند به آفتاب و روشنياش. سوگند به ماه چون از پي آن برآيد. سوگند به روز چون گيتي را روشن كند و سوگند به شب چون فروپوشد و سوگند به آسمان و سوگند به زمين.»
آنها شنيدند و چنين شد كه آفتاب بالا آمد و ماه از پياش. و چنين شد كه روز روشن شد و شب فروپوشيد. و چنين شد كه آسمان بالا بلند شد و زمين فروتن.
و انسان بود و ميديد كه خداوند به اسب و به انجير قسم ميخورد، به ماه و به خورشيد و به هر چيز بزرگ و هر چيز كوچك.
و آنگاه دانست كه جهان معبدي مقدس است و هر چه در آن است متبرك و مبارك.
پس انسان مؤمنانه رو به خدا ايستاد و تقديس كرد اسب و زيتون و ماه را، آفتاب و انجير و آسمان را...
عرفان نظرآهاري

منبع:http://www.nooronar.com/besmellah/archives/main/83/8/000066.php
سنگ وكوه و قوه جاذبه دستانت
آبشار و رود و جاری همیشه ی نگاهت
و شكوه یك لحظه برق چشمانت
همه اینها برای توست كه فقط لحظه ای بدانی در دل خدا چه می گذرد
طوفانی از عشق كه فقط از یك لحظه زانو زدن تو و او را خواندن در كبریای پر از جبروت بزرگترین پادشاه عالم شكل می گیرد
خدا عاشق ترين پادشاه این امپراطوری عظيم است

باز هم یادم رفت که از کجا این مطلب رو برداشتم سعی می کنم از این به بعد بیشتر دقت کنم