تبليغاتX
لحظه ی خدایی

سال ها پیش از این ... زیر یک سنگ ٬ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم ٬ همین !        یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پردۀ آسمان بود آرزویش همیشه دیدن آخرین قلۀ  کهکشان بود.خاک هر شب دعا کرد, از ته دل خدا را صدا کرد ,یک شب آخر دعایش اثر کرد, یک فرشته تمام زمین را خبر کرد.

 و

 خدا تکه ای خاک برداشت, آسمان را در آن کاشت, خاک را توی دستان خود ورز داد ,روح خود را به او قرض داد ,خاک توی دست خدا نور شد, پر گرفت, از زمین دور شد. راستی ! من همان خاک خوشبخت, من همان نور هستم, پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6 توسط الهام |

سالهاي سال درخت سيب اسم خدا را زمزمه كرد و با هر زمزمه  اي سيبي سرخ به دنيا آمد . سيب ها هر كدام يك كلمه بود . كلمه هاي خدا . مردم كلمه هاي خدا را مي گرفتند و نمي دانستند كه درخت اسم خدا را منتشر مي كند . درخت اما مي دانست خدا هم . درخت اسم خدا را به هر كس كه مي رسيد مي بخشيد . آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بيشتر و وقتي كه سيب مي خوردند خدا را مزه مزه مي كردند و دهانشان بوي خدا مي گرفت .

درخت سيب زيادي پير شده بود . خسته بود مي خواست بميرد اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا كرد و گفت : همه عمر اسم شيرينت را بخشيدم ، اسمي كه طعم زندگي را ياد آدم ها مي داد . حس مي كنم ماموريتم ديگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم . خدا گفت : عزيز سبزم ! تنها به قدر يك سيب ديگر صبر كن . آخرين سيبت سهم كودكي است كه دندان هايش هنوز جوانه نزده . اين آخرين هديه را هم ببخش صبر كن تا لبخندش را ببيني .

 

و درخت سيب يك سال ديگر هم زنده ماند براي ديدن آخرين لبخند و وقتي كه كودك آخرين سيب را از شاخه چيد خدا لبخند زد و درخت در آغوش خدا جان داد .


 منبع:http://www.fanooshayeroushan.blogfa.com/post-81.aspx البته از برنامه ی آفتاب شرقی شنیدم اما متنش رو از توی این وبلاگ پیدا کردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:52 توسط الهام |

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

Home
Email
Night Skin