تبليغاتX
لحظه ی خدایی

 

تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟
و پرواز هميشه هم رهايي بخش نيست؟ 
كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟

آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست

اسارت را بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي!
بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را
همدلي با سايه را
بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست
بياموز تا نو شوي

از نو بيافريني

از بند واژه ها به در آيي

وجهاني دگر آفريني
بياموز كه ديگر اميد حرفي براي گفتن ندارد
بياموز تغيير را
تحول را
اما از بن و ريشه تغيير ده!

بياموز كه زلالي را نه فقط در آب هاي زلال
بلکه در گل آلودي مرداب ها هم مي تواني بيابي
بياموز كه وفا هميشه هم وفا نمي آموزد
از بي وفايي وفا بياموز!
از بي ثمري ثمر
از خشم مهرباني
از نفرت عشق
از مرگ زندگي
بياموز كه آموختن مرز ندارد
و بي مرزي, آموزش رايگان طبيعت است

 


منبع:http://asheqane-ba-khoda.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:24 توسط الهام |

روزی به مترسکی گفتم:((لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟؟))

گفت:((لذت ترساندن عمیق و پایدار است.من از آن خسته نمی شوم.))

لحظه ای اندیشیدم و گفتم:((درست است.چون که من هم مزه این لذت را

چشیده ام.))

گفت:((فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.))

آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من؟

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامیکه از کنارش می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.......

جبران خلیل جبران (کتاب پیامبر و دیوانه)


منبع:http://vahidosho.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:50 توسط الهام |

پنجـــــــــــــــره رو باز کن

چشـــــــــــماتو ببند

یه نفس عمیـــق

بوی بهار میاد

 نــــــــه؟!

 


منبع:http://www.o0o0o0.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:38 توسط الهام |

و خداوند زنده ی جاوید بود  که در کویر بی پایان عدم "تنها نفس می کشید". دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش ودر خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنایی، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.................

                                                                          دکتر شریعتی


منبع:http://sarvenaz1984.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:30 توسط الهام |

- الو ... الو ... سلام. کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟

صدایی مهربان به گوش كودك نواخته شد! مثال صدای یک فرشته: بله با کی کار داری کوچولو ؟

- خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده.

- بگو من میشنوم.

کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

کودک با صدای بغض آلودی آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمان پاک کودک حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلتید: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه ی کوتاه هیاهوی سکوت شكسته شد و ندایی در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه که بر دل کوچیکت سنگینی میکند رو به من بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم. تو رو خدا ...

- چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

-آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، نه بیشتر... ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و دیگه حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک با مهربانی گفت : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردن تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو من رو برای خودم و نه برای خودخواهیاشون میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچیکه ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک در کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفت ...


منبع:http://www.voice-of-god.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:4 توسط الهام |

ـ مامان!یه سوال بپرسم؟ 

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم. 

- مامان خدا زرده؟ 

زن سر جلو برد: چطور؟ 

- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده. 

- خوب تو بهش چي گفتي؟ 

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده. 

مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟ 

زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند.  

اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد. 

 چشم  باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟ 

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و  

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم، 

يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه. 

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد.


منبع:http://www.sa236.blogfa.com/

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:53 توسط الهام |

خداوندا اگر روزی بشر گردی ، زحالم باخبر گردی ،  پشیمان می شوی از این قصه خلقت، از این بودن از این بدعت
خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.
چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

                                                                                                 دکتر علی شریعتی


متاسفانه یادم نیست که منبع این مطلب کجاست

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:32 توسط الهام |

سلام

می دونید چی شد؟تصمیم گرفته بودم که آپ کنم اما هیچ مطلبی نداشتم(این هیچ مطلبی که می گم

 منظورم اینکه هیچ مطلبی پیدا نکردم که واقعا ازش خوشم بیادچون معمولا تا واقعا یه مطلبی به دلم

نچسبه نمی ذارمش توی وبم)به هر حال رفتم یه سری بزنم به وبلاگای دیگه ببینم می تونم چیزی پیدا

کنم یا نه که یه دفعه رفتم توی وبلاگ یکی از افرادی که توی لینکام هم هست "من دوباره زنده

شدم"واقعا از وبلاگش خوشم میاد....یه حال و هوای خاصی داره....البته قبلا هم از مطالبش استفاده

کردم (البته با ذکر منبع). اما این دفعه احساس کردم که اگه بخوام مطلبش رو توی وبلاگ کپی کنم پست

دلچسبی نمی شه و خوندنش توی وبلاگ خودش خیلی جالب تره برای همین این دفعه آدرس وبلاگش

رو توی این پست می ذارم که اگه خواستید برید و مطالبش رو بخونید.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

 

آدرس:http://farzaneh021.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:50 توسط الهام |

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

Home
Email
Night Skin