تبليغاتX
لحظه ی خدایی

امانت خدا بر زمین مانده بود.آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان. خدا پیامبری

 فرستاد تا به یادشان بیاورد,قول نخستین و بیعت اولین را.

پیامبر گفت:ای آدمیان ,این امانت از آن شماست.بر دوشش کشید.این همان است که زمین و

 آسمان را توان بر دوش کشیدمش نیست. پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.

اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت:عشق است.عشق ایت.عشق است که بر زمین مانده است.مجال,اندک است و

 فرصت کوتاه.

شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد.اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت:آنچه نامش زندگی است,نه خیال است و نه بازی.امتحان است.و تنها پاسخ به آزمون

 زندگی زیستن است,زیستن.

اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود,با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.زیرا پیمانش

را با خدا به یاد می آورد.

آنگاه خدا گفت:به پاس لبخند کودکی,جهان را ادامه می دهیم.


منبع:کتاب"پیامبری از کنار خانه ما رد شد"نوشته ی عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:52 توسط الهام |

همیشه توی ارتفاعی از جو,  دیگه ابری وجود نداره .اگه یه وقتی آسمون دلمون ابری بود بدونیم که به اندازه کافی اوج نگرفتیم...

http://medadfa.blogfa.com/

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:50 توسط الهام |

قشنگ بود.خيلي قشنگ.کاملا با حس و حال من در اون لحظه مطابقت داشت....آسمون

 سفيد و مبهم ديده مي شد....دور و بر گنبد مسجد چند تا کبوتر سفید هماهنگ با هم پرواز

 می کردن....واقعا حوصله ی ریاضی رو نداشتم.حرفای معلم از یه گوش به گوش دیگه پاس داده

 می شد آخرش و هم شوت می شد بیرون ....هوا جوری شده بود که دیگه آسمون و زمین رو

 نمی تونستی از هم تشخیص بدی....انگار همه چیز با هم یکی شده بود...هر کارگردانی دوست

 داشت لنگه ی اون هوای مه گرفته رو توی فیلماش نشون بده....محدوده ی دید من شده بود مثل

کادر تلویزیون....فیلمی که کارگردانش خیلی خبره بود....ابرا همه جا بودن....می رقصیدن.خیلی

 قشنگ می رقصیدن....با اینکه صدای معلم میومد اما  با این وجود فیلم یه آهنگ قشنگ داشت

 اونم سکوت بود....نمی شه همه چیز رو توی قالب جمله ها گفت ...همه چیز محشر بود.فقط حیف

 که خیلی زود تموم شد.همین!


موفق باشید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 16:20 توسط الهام |

....می رم سر اصل مطلب...نمی دونم چرا دارم اینا رو اینجا می گم ....اما احساس

 کردم که باید بگم حداقل برای تخلیه خودم...می گم چرا ماها خیلی وقتا (نگفتم همیشه هاا)

مهربون نیستیمو با مهربونی مشکل داریم؟...آره می دونم ممکنه الان با خیلی دلایل مسخره

 خودمو(دارم خودمو می گم)قانع کنم اما جدا خودم که می دنم اینا همش بهونست!...واقعا چرا؟

...چیزی ازم کم می شه؟بهم بر می خوره؟می خوام بگم چی؟...آره منم باسه خودم جذبه دارما

 عمرا تو خط این بخشش بازیا و مهربون بازیا نیستم یا غرورمو به رخ دیگران بکشم؟...فایده ای نداره

 هیچ کدوم از اینا حتی خودمنم باهاش قانع نمی شم!

به قول"باران به روایتی دیگر"خودا کنه برای رسیدن روز "من"دیر نشه...با فردا فردا کردن کاری درست

 نمی شه!به قول یه ضرب المثل :با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شه!

موفق باشید!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:52 توسط الهام |

آنگاه که در (قلمرو سکوت)هستی افکارت به پیکان ها مبدل می شوند

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:32 توسط الهام |

سلااااااااااام به همههه...کوچیک و بزرگ فرقی نمی کنه!

یادتونه چند تا پست قبلی گفته بودم خدا کنه احسان علیخانی تو برنامه هایی

به جز برنامه های ماه رمضون هم بیاد؟؟؟بالاخره به یکی از حرفای ما اهمیت دادن

.از دو سه روز پیش یه برنامه ای شروع شده به نام"باران به روایتی دیگر"که از

شبکه ۳ بخش می شه.من هم موفق شدم که امروز به طور کامل این برنامه روببینم.

 البته دیروز هم دیدیم اما نه کامل چون همین زدم شبکه ۳ دیدم اقای علیخانی می گن:

عرضی نیست,خداحافظ.و من بسیار بسیار اندکی ضایع شدم.

حالا خود برنامه:به نظرم باید برنامه ی قشنگی باشه حداقل از حالت کلیشه ای

برنامه ها در اومده و مثل یه بحثه .از برنامه ی امروزشون که خیلی خوشم اومد.

امیدوارم شما ها هم ببینید و خوشتون بیاد .

موفق باشید

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:45 توسط الهام |

آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:31 توسط الهام |

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

Home
Email
Night Skin