تبليغاتX
لحظه ی خدائی

سلام

خوبید؟

منم....

ببخشید یه چند روزی می شه که پست جدید نذاشتم البته ندارم که بذارم دیگه خسته شدم برم از جایی مطلب کش برم(البته بد اموزی نشه چون من ازشون اجازه می گیرم.در ضمن منبع مطلب رو هم می نویسم)

نمی دونم شاید اصلا یه چند وقتی آپ نکنم شایدم یه وبلاگ جدید درست کنم با یه موضوع جدید

شایدم دیگه کاری نکنم...

البته شاید هم همه چیزایی که الان دارم می گم موقتی باشه و فقط تحت تاثیر امروز قرار گرفته باشم

دعا کنید وبلاگم حال و هواش عوض بشه احساس می کنم که خیلی سرد شده هر کی میاد یخ می کنه

البته خودم بیشتر از همه سردم شده دیگه دارم توی این وبلاگ خفه می شم امیدوارم که یه راه حلی به ذهنم برسه که بتونم یه ذره تغییرش بدم

پس ببخشید اگه یه وقت تا چند روز آپ جدید نبود

البته گفتم که این یه احتماله

موفق باشید(فعلا یکی باید این جمله رو به خودم بگه)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:16 توسط الهام |

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.
مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:38 توسط الهام |

روزی مردی ثروتمند، پسربچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چه قدر فقیر هستند.

آنها یک شب در خانه ای محقر و روستایی مهمان بودند. در راه باز گشت، مرد از پسرش پرسید:« پسرم دیدی که چه قدر زندگی ما با مردم ده متفاوت بود؟»

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:« بله پدر! فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که انتها ندارد. ما در حیاطمان فانوسهایی تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. باغ ما به دیوارها محدود میشود، اما باغهای آنها بی انتهاست. متشکرم که به من نشان دادی که چه قدر ما فقیر هستیم.»


شاید این داستان رو بارها خونده باشم شاید شما هم خونده باشید اما ارزش دوباره و دوباره خوندن رو داره

http://hayat-khallvat.blogfa.com/

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:3 توسط الهام |

یک ضرب المثل قدیمی می گوید:

میمون پیر دستش را داخل نارگیل نمی کند.

در هندوستان شکارگران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند یک موز درآن می گذارند و زیر خاک پنهانش می کنند. میمون دستش را داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد اما دیگر نمی تواند دستش را بیرون بکشد چون مشت اش از دهانه ی سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطره این که حاضر نیست میوه را رها کند.در این جا میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود.

همین ماجرا دقیقا در زندگی ما هم رخ می دهد.ضرورت دست یابی به چیزهای مختلف در زندگی ما را  زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز.

در تله گرفتار می شویم اما از چیزی که به دست آوردهایم دست نمی کشیم.خودمان را عاقل می دانیم اما (ازته دل می گوییم) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است.

 نوشته ي: پائولو کوئليو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:7 توسط الهام |

 

 

باد ها می وزند عده ای در مقابل آن دیوار می سازند و عده ای آسیاب به پا می کنند.

.....     .....     .....     .....     .....     .....

در زندگی مثل زودپز باش هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن.

.....     .....     .....     .....     .....     .....

در قلبتو برای کسی باز نکن,اونی که دوستت داره خودش کلید داره.

.....     .....     .....     .....     .....     .....

با تو می گویم:ما را برای بعضی کارها نساخته اند اما سخت به آن ها مشغولیم ...و این دلیل تمام دردهاست که می کشیم.

.....     .....     .....     .....     .....     .....

این قدر نگو: اگر گذشت کنم کوچک می شوم.اگر با گذشت کردن کسی کوچک می شد,خدا این قدر بزرگ نبود

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:48 توسط الهام |

نمی دونم !وقتی با خودم فکر می کنم احساس می کنم که وبلاگم داره یکم محدود می شه اما وقتی دوباره به داستانایی که انتخاب می کنم یه نگا می ندازم می بینم کاملا برعکسه...

نمی دونم اما...بازم نمی دونم ....راستی من چرا اینقدر نمی دونم؟شاید این نمی دونم ها فقط مختص من نباشن اما هرچی فکر می کنم در هر حال من نباید اینقدر ندونم. اخه یعنی چی؟بالاخره من باید بودنم که می خوام توی این وبلاگ چی کار کنم دیگه نه؟

یکی نیست بگه اخه این چه دغدغه ای که تو داری؟تو وبلاگ چی بذارم؟یکم مسخرست نه؟

اما باید اعتراف کنم که لحظه ی خدائی فقط مختص داستانا یا جمله های عرفانی نیست هر لحظه ای که آدم نفس می کشه می تونه یکی از اون لحظه های قشنگ باشه.

شاید از این به بعد به جز داستان چیزای دیگه هم گذاشتم

فقط امیدوارم که این وبلاگ دلنشین باشه همین کافیه! 

(راستی ببخشید من املام زیاد خوب نیست اگه غلط غلوط زیاد داشتم دیگه ببخشید)

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:25 توسط الهام |

در عوارضی ایستاده بود، هر ماشینی که رد می‌شد به سمتش می‌دوید و 
فریاد می‌زد : آقا، خانم! بستنی، خیلی خنکه. بیشتر افراد او را می‌نگریستند،
اما هیچکدام به چشمان خسته‌اش، به بدن لاغر و تکیده‌اش، به لب‌هایی که
با داشتن دهها بستنی خنک، خشک و ترکیده بود، اعتنایی نمی‌کردند. هیچکس
برای آن دستان زحمتکش و آن پاهایی که لحظه‌ای از حرکت نمی‌ایستاد،
ذرّه‌ای ارزش قائل نبود. ناامید از کنار یک ماشین به طرف ماشینی دیگر
می‌دوید. کار هر روزش بود. خیلی خسته شده بود، امّا چاره‌ای نداشت!
گرمای خورشید داشت به آرامی عرق سینه‌ی آسمان را نیز در می‌آورد.
مثل هر روز ارکستر معده‌اش به راه افتاده بود. دیگر به این صدا عادت کرده
بود، اما این صدا با صدای هر روز کمی فرق داشت. بلند‌تر و ناخوشایند‌تر
بود. دلش را به دریا زد، در جعبه‌ی بستنی‌ها را باز کرد تا یک بستنی بخورد.
دستی به بستنی‌ها زد، همه‌ی آنها در حال آب شدن بودند. بستنی را نخورد،
دوباره بلند شد تا زودتر بستنی‌ها را بفروشد. خیلی گرم بود. سرش را پایین
انداخت تا پوست آفتاب سوخته‌اش را از اشعه‌های سوزان خورشید محافظت
کند. ناگهان صدای ترمز ماشین سوزش آفتاب را از یادش برد و بستنی‌ها
قسمت آسفالت جادّه شد. پسرک روی زمین افتاده بود، دنیا مقابل چشمان راننده
تیره و تار شد. راننده یاد پسر خودش افتاد که همسن و سال همین پسر بچّه بود،
امشب جشن تولّدش بود و به عنوان هدیه‌ی تولّد برایش دوچرخه‌ای می برد.
او از زندان و پرداخت دیه و قصاص وحشت داشت. کسی که او را ندیده بود،
پس می‌توانست برود. مرد رفت. پسرک روی آسفالت خیابان جان داد و مرد،
در حالی که هنوز چشمش به جعبه‌ی  بستنی‌هایی بود که می‌ترسید
اشعه‌ی سوزان آفتاب آبشان کند.
 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:18 توسط الهام |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

 

http://hayat-khallvat.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:35 توسط الهام |

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.



بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این ان
دیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:15 توسط الهام |

دشتهایی چه فراخ!

کوه هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در ایم آبادی,پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید,

پی نوری,ریگی,لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلث پاکی بود,که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم,باد می آمد ,گوش دادم:

چه کسی با من,حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه,

بعد جالیز خیار,بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیوه ها را کندم,و نشستم,پاها در آب:

((من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند ندوهی ,سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ,می چرخد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند,که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک,

گوشه ای روشن و پاک,

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست,سیب هست,ایمان هست.

آری

تا شقایق هست,زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است,مثل یک بیشه نور,مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم,که دلم کی خواهد

بدوم تا ته دشت,بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است,که مرا می خواند.))

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:40 توسط الهام |

فکر نمی کنم زیادی بدقوای کرده باشم گفته بودم که تابستون بر می گردم

وحالا...از امروز تابستون من شروع شد خدا می دونه که چقدر خوشحالم

دیروز امتحان مرحله دوم تیزهوشان رو هم دادیم تموم شد

با اینکه خیلی سخت بود و اصلا هم خوب نداده بود باز هم خوشحال بودم

درواقع فقط برای این خوشحال بودم که دیگه تموم شد

حالا میریم سر وبلاگ خودم

یه فکرایی براش کرم

البته زیاد امیدوار نشید چون من وقتی می خوام یه تغییراتی ایجاد

کنم فوقش قالب وبلاگ رو عوض میکنم

ولی قول می دم که زود به زود با یه عالمه مطلب قشنگ اینجا باشم

یه دنیا موفقیت برای شما

و دوباره سلام....

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:55 توسط الهام |

هر جا که می روی خدا را همراه خود ساز.

هر اندازه که به((او))روی کنی,به همان میزان,

توان,معرفت,نور,الهام,سرور و ارامش الهی در

 زندگی ات و همه کسانی که با تو مرتبط هستند

 جاری می شود.و آنگاه تو سر چشمهءنیرو و الهام

 برای بسیاری از افراد خواهی شد.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی"جی.پی.وسوانی"


این آخرین پست وبلاگ من تا سال آینده بود

امیدوارم که همهتون همیشه موفق باشید

(کسانی که می خوان بدونن من چرا نمی تونم دیگه بیام می تونن پست "فعلا تا بعد"رو بخونن)

"خداوند هستی و حیات است و انچه حیات است خداوند است پس خداوند همه چیز است"

"خدا نگهدار"


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:10 توسط الهام |

استاد محبوبم می گفت:((جون زائری بر زمین راه رو

 و همه زمان در ابدیت ساکن باش!))بگذار در هر اندیشه,

در هر کلام و در هر عمل ابدیت را ابراز کنم.

منبه:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:0 توسط الهام |

آن روز,امروز است.زمان,حال است.مکان,اینجاست.

هر کار نیکی که می خواهی انجام دهی,همین جا

 و اکنون به آن عمل کن.منتظر فردا مشو.روزی خواهد

 رسید که فردایش را نخواهیم دید.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 18:54 توسط الهام |

بسیاری مشتاقند به فضا سفر کنند به ماه رسند

 یا بر مریخ فرود آیند.روح من آرزومند ورود به حریم

 درون است,آنجا که خدا,خویش خویش من سکنا دارد.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:9 توسط الهام |

وظیفهء ما سامان بخشیدن به دنیا نیست.

بلکه باید با درستی خود را سامان دهیم و بگذاریم

که خداوند از طریق ما بر جهان پیرامونمان تاثیر گذارد.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:4 توسط الهام |

آیا به نظر نمی رسد که زندگی چون راز است و فراز و نشیبش فراسوی درک ما؟

پیرامون ما پلیدی وجود دارد.اما عیسی مسیح فرمود:((از پلیدی,نیکیمی زاید.))

خیر قدرتمندتر از شر است.بیاید به خدا توکل کنیم و بدانیم که راههای"او"همه خرد

 است و عشق"او"یگانه حقیقت رخشندهء زندگی.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:8 توسط الهام |

او دانشمندی بود که سرانجام به عابد خدا تبدیل شد.

می گفت:((سالها به دنبال حقیقت بودم.و جستجویم مرا به آغوش 

خداوند عاشق رهنمود کرد.زیرا که حقیقت عشق است و عشق خداست.))

قلبم نیایش می کند:((خدایا مرا با عشق جاودانه,با خودت یکی کن.))

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی"جی.پی.وسوانی

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:51 توسط الهام |

سلام به همگی

اومدم بگم که امکان خیلی زیادی داره که توی این هفته و شاید هفته ی آینده زیاد اپ کنم تا حالا هم اگر کم اپ می کردم بخاطر این بوده که دوست نداشتم که کسی که میاد توی وبلاگم فقط نظر بده و مطلب رو نخونه برای همین دیر اپ می کردم تا اگر یه نفر اومد اون مطلب رو بخونه و بعد از اینجا بره و باید بگم مطالبی هم که می ذاشتم خودم خیلی دوست داشتم و امیدوارم  شما هم خوشتون اومده باشه.

حالا دلیل اینکه چرا این ۱ یا  ۲ هفته بیشتر اپ می کنم اینکه به احتمال ۹۹٪ تا تابستون بعدی نمی تونم اپ کنم چون امسال باید خیلی زیاد درس بخونم و امیدوارم تا وقتی که نیستم اپ های که قراره بکنم کافی باشه و همه خوشتون بیاد

چون امسال امتحان تیز هوشان دارم ازتون می خوام که دعا کنید قبول بشم و امسال هم به خوبی و خوشی بگذره

موفق باشید

"الهام"

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 18:45 توسط الهام |


عشق
 آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
 
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت'
 
 و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.
 
سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
 
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
 
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
 
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
 
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
 
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.
 
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد
 
 و باغ شما را خزان كند.
 
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.
 
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
 
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود
 
 و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
 
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود
 
 و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
 
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
 
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.
 
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.
 
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
 
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.
 
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد
 
 تا براي ضيافت مقدس خداوندتان مقدس شويد.
 
 
عشق با شما چنين رفتارها مي كند
 
تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.
 
وبدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.
 
 
اما اگر از ترس بلا و آزمون" تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد "
 
 
 خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.
 
 
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.
 
 
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست
 
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
 
 
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.
 
 
عشق  هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
 
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
 
عشق نه مالك است و نه مملوك.
 
زيرا عشق براي عشق كافي است.
 
وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است."
 
 بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."
 
و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست .
 
بلكه اين عشق است
 
 كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.
 
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.
 
اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد
 
آرزو كنيد كه ذوب شويد
 
و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
 
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
 
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد
 
 و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
 
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
 
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
 
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.
 
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
 
و به خواب رويد.
 
 با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.
 
 

 
"از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي"

http://evishgirl.blogfa.com

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:17 توسط الهام |