تبليغاتX
لحظه ی خدایی

زندگی رسم خوشایندی است...

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...

پرشی دارد اندازه عشق....

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...!!!!!

"سهراب سپهری"


منبع:http://www.voice-of-god.blogfa.com/

پ.ن:نمی دونم چرا تازگیا عکسای پاییزی و بارونی بیشتر جذبم می کنه...شاید چون الان پاییزه... شایدم چون عکس سبز توی وبلاگم زیاد شده ...!اما به هر حال امروز هر چقدر سعی کردم عکس پاییزی نذارم نشد.

پ.ن:امروز هم گذشت ... بی انکه بیابم دلیلی برای رفتنت...بی انکه بدانم چرا تنهایم...بی انکه عقل مرا یاری دهد ...بی انکه بیابم تو را  هر جا که هستی... تا بگویم :دوستت دارم.

منبع:http://www.voice-of-god.blogfa.com/

پ.ن:یک معذرت خواهی بزرگ به غزل گلم:ببخشید امروز تمام نوشته هات رو کش رفتمالبته خودت می دونی چقدر مطالبتو دوست دارم!

پ.ن:نخواستم این داستان رو توی وبلاگم بنویسم اما توصیه می کنم داستان انیشتین و استادش رو بخونید... خیلی جالبه!

پ.ن:امیدوارم از روزای پاییزی قشنگ با اون رعد و برق های معرکش و بارونای قشنگش و برگای پاییزیش نهایت استفاده رو ببرید و حسابی لذت ببرید.موفق باشید!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:13 توسط الهام |

جهان را برای تو آفریدم و تو را برای خودم

جهان تو!


منبع:(البته خدا!)اما ثبت شده در کتاب دینی

پ.ن:فکر می کنم از خیلی از  پست هام  بیشتر حرف واسه گفتن داشت 

پ.ن:امروز هم رسید...امیدوارم بهترینها در انتظار همه باشه.

پ.ن:هفته ی  پیش هیچ مطلبی پیدا نکردم...در واقع به هیچ وجه هم حس و وقتش نبود.

پ.ن:و آن‌گاه که بندگانم از من بپرسند، بگو که من بسیار نزدیکم...

پ.ن:امروز بارون بارید....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:41 توسط الهام |

اگر خوب گوش دهی, ترنم جاری جهان را می شنوی; اگر خوب چشم باز کنی قدم های شتابان رفتن را می بینی و اگر حسی قوی داشته باشی, نسیم این جریان همواره را احساس می کنی که:

جهان، يك شكفتن است.

آن قطره ي آب كه بر صخره مي چكد،

اين دانه كه از زمين سر مي زند،

اين ماهي كه در دل دريا مي رقصد،

آن آفتاب كه بر عالم مي تابد،

آن پرنده كه در آسمان پرواز مي كند،

همه سرود رفتن سر داده اند، مي گويند مي رويم تا بمانيم.

حتي آن گلُي كه در خزان پژمرده مي شود،

آن دانه اي كه در خاك مي رويد،

در رستخيزي جديد و تحولي ديگر، مي شكفند، جان مي گيرند

طلوع مي كنند و از خاك بر مي آيند.

جهان ـ از ذره هاي اتم تا كهكشان هاي بزرگ ـ مي روند،

به سوي او، او كه آن ها را به سوي خود مي خواند،

او كه باقي و جاودانه است.

او جهان را براي جاودانگي آفريد، براي حيات،

براي زيبايي! براي خود كه عين حيات، زيبايي و بقاست.

آن روز كه خدا اولين خشت بناي عالم را نهاد،

گِل آن را با محبت خود آميخت

و چنين شد كه تمام ذرات هستي رو به سوي او آورد.

و آن روز كه گِل آدم را سرشت،

به او ميل به جاودانگي بخشيد، و خود جاودانه ترين بود،

به او ميل به زيبايي و نيكي داد،

و خود خير و زيبايي مطلق بود.

و از آن روز كه آدم به زمين هبوط كرد،

بني آدم در هجر آن خير و زيبايي و كمال، بي قرار شد،

و از آن هنگام درميا ن بني آدم، آنانكه حقيقت هجران را يافتند؛

مشتاقانه، بر درهستي مي كوبند،

به اميد لقاي او و رسيدن به آستان او .

« گفت پيغمبر ركوع است و سجود          بردر حق كوفتن حلقه ي وجود»

و اين چنين، زندگي شدني به سوي او گرديد

و رفتني تا بي نهايت، تا مطلق؛

و اينگونه بود كه حيات، زيبايي و نشاط يافت و خوف و حزن و نگراني رخت بربست.

جهان شکفتن است!


منبع:http://tasvirekhoda1.blogfa.com/

پ.ن:روزها فکر من این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                         به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

پ.ن:هنوز باورم نمی شه چنین متنی توی کتاب دینی درسی ما بوده...!(نمی دونم بخندم یا بگریم؟ )

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 4:10 توسط الهام |

 

همه می پرسند:

((چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟))

نه به ابر ،نه به آب،نه به برگ 

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من، مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با بادنفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ وطراوت را در گونه گل

همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وفت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ،تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان 

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم با قیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

تو!

"فریدون مشیری"


منبع:http://klagh-sefid.blogfa.com/

پ.ن:زندگى آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من دگر به پايان نينديشيدم كه همين دوست داشتن زيباست

(منبع:http://gloriousmoon.blogfa.com/)

.ن:اینم از قول من!

پ.ن:در نهایت عجله آپ کردم

پ.ن:امروز روز خوبی خواهد بود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:34 توسط الهام |

سجاده ام را به وسعت سبز دشت ها پهن کرده ام ...

تا تو را در تک تک شکوفه های بهاری سجده کنم ...

تا تو را در رکوع عارفانه ی بید تسبیح گویم ...

تا تورا در قطرات اسمانی باران بهاری ببینم ...

دستهای خالی  لبریز از امیدم را به شاخه های بهاری دعا اویخته ام ...

تا با تو در جاری رود جریان دوباره یابم از خودم تا خودت ...

تو که خدای شکوفه هایی , دعای باران را اجابت کن ...

کاری کن بهارم با تو زیباتر از همیشه باشد ...

الهی ...........................

الهی شکرت!


پ.ن:امروز مدرسه خوش گذشت ,خیلی عالی بود, خیلی...

پ.ن:همیشه دور بودن به معنای فراموش کردن نیست. گاهی فرصتی است برای دلتنگ شدن.

(منبع:http://hanuzzendegi.blogfa.com/)

پ.ن:وبلاگم یه طرفدار پر و پاقرص داره که همیشه سر می زنه البته نظر نمی ده اما توی وبگذر همیشه هست.خوشحالم.ممنون از اینکه سر می زنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:33 توسط الهام |

سلام

گفتم یه پست بذارم مختص به تابستون امسال(این کارو هر سال می کنم).

تابستون امسال مثل همه ی تابستون ها خیلی زود گذشت اما امسال واقعا خوش گذشت فکر می کنم امسال جای گلایه نداره همه چیز فوق العاده بود...حتی روز هایی که برای انتخاب رشته داشتم دیوونه می شدم.البته پایانش خوش بود و خوشحالم که بالاخره تونستم تصمیمم رو بگیرم.حتی  اون چند روزی که تو فکر این بودم که چه جوری ساعت کلاس زبانم رو عوض کنم جوری که برنامه ی ۱۵-۱۶ نفر دیگه هم به هم نخوره که البته این هم به طور اعجاب انگیزی حل شد.یکی از سخت ترین کارهای این تابستون متقاعد کردن یکی از معلم های مدرسه بود ایشون دبیر فیزیک بودن که با همت بچه ها و پی گیری های پیاپی موفق شدیم از وجود احتمالیشون توی سال تحصیلی در کلاسمون جلوگیری کنیم.البته فکر نمی کنم با وجود مدیر محترم مدرسه ی ما معلم بهتری جایگزین بشن اما حالا دیگه خیالمون راحته که جلسات کلاس به فراگیری بستن پیچ نمی گذره اما خدا رو شکر خیالم از بابت فیزک راحته .خلاصه اگه بگردم توی این تابستون هم مشکلات و کوچیک و بزرگ(البته این سه  تا مثال بزرگتریناش بودن )پیدا می شه.

خاطره ی خوش هم زیاد داشتم از رفتن بیرون با بچه ها ,شمال,  دعوا نکردن علی و بهاره ,کلاسای مدرسه, کنسل شدنای آزمایشگاه زیست, دیدن فیلم, (باز هم) تلفنهای ساعتی من و فریماه ,افتادن ماه رمضون توی تابستون گرفته تا کلاسایی که می رفتم.

امسال دیگه مثل سالای پیش خیلی از باز شدن دوباره ی مدرسه نمی ترسم چون بازم یه ماه می ریم مدرسه و عادت می کنیم ,بعدشم دوباره تابستون, البته از امسال دیگه باید جدی درس بخونیم امسال هدف دارم برای درس خوندنم, واقعا خدا رو شکر, چون نداشتن انگیزه و هدف بهترین چیز برای کمک به درس نخوندنه.کتابای امسال رو که ورق می زدم سعی می کردم تو خودم یه احساس مثبت بسازم نسبت بهشون البته تا حدی هم موفق بودم.امیدوارم معلم ها این احساس رو بهم نزنن.واقعا باید یه فکر جدی برای سیستم آموزشی کرد.(البته سالهاست همه می خوان یه فکری بکنن اما مثل اینکه همه فقط فکر می کنن).راستی امسال معلوم نیست ترتیب کلاسهامون چه جوریه یعنی هنوز خبر ندارم تو کدوم کلاسم و هم کلاسیهام کیان؟اما امیدوارم خیلی از هم گسیخته نشیم و توی هر کلاسی که افتادیم همه موفق بشیم.

خلاصه امیدوارم امسال برای همه دانش آموزها سال تحصیلی خوبی باشه و آخر سال همه کیف کنن.همین دیگه ...موفق باشید.

پ.ن:این متن برای ۲-۳ روز پیشه.

پ.ن:این دو روز رو هم به اون سه تا مثال اضافه کنید.

پ.ن:نمی دونستم آهنگ خوشبختیِ احسان خواجه امیری رو اینقدر دوست دارم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:8 توسط الهام |

آسمان، آبي‌تر،
آب آبي‌تر.
من در ايوانم، رعنا سر حوض.

رخت مي‌شويد رعنا.
برگ‌ها مي‌ريزد.
مادرم صبحي مي‌گفت: موسم دلگيري است.
من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.

زن همسايه در پنجره‌اش، تور مي‌بافد، مي‌خواند.
من "ودا" مي‌خوانم، گاهي نيز
طرح مي‌ريزم سنگي، مرغي، ابري.

آفتابي يكدست.
سارها آمده‌اند.
تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند.
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.
مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم.
مادرم مي‌خندد.
رعنا هم.

                 

                                                                                         "سهراب سپهری"


منبع:http://mr53.blogfa.com

پ.ن:خواستم بگم اگه خواستید آقای کوچک! رو بخونید و دعا کنید برای این کوچولو.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:48 توسط الهام |

لبخندبزن..بدون انتظارپاسخی ازدنیا..

و بدان که روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ به لبخندهایت،با تمام سازهایت می رقصد..

 

لبخند!


منبع:http://www.name17.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:52 توسط الهام |

همواره من و زندگی با هم خواهیم بود

و خواهیم ماند,

جاویدانِ جاویدان,

تا ابد!

 تا ابد!

"دکتر علی شریعتی"


منبع:کتاب"دفتر های سبز(کویریات)"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:18 توسط الهام |

...بسم تنها...

سیاه سفید خاکستری...بنفش!

من هیچ کدامم

من خسته از رنگ و سنگ و ننگ های زمانه راه عشق پیش گرفتم...

من که چشم هایم را... شستم از رنگ و ریا...

چشم از دیدن بی رنگی عاجز و من از درک عشق

که اگر عاشق بودم این همه "من" کلامم را اشغال نمی کرد!!!

من عاشقی بلد نیستم!

 

یا حق!


منبع:http://farzaneh021.blogfa.com/

پ.ن:باز هم تکراری بود ...اما حس کردم برای الان این بهترین حرفیه که می تونم بگم.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:2 توسط الهام |

چه لذتی شدیدترازاینکه یکی حرفی داشته باشد وکسی را هم داشته باشد که بفهمد.

 

"دکتر علی شریعتی"


منبع:http://no2.blogfa.com/8611.aspx

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:50 توسط الهام |

پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد.

سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیرمرد! مردم این شهر چه جور آدمهایی هستند؟

پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: مزخرف!

پیرمرد گفت: اینجا هم همین طور!

بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید.

پیرمرد باز هم از او پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟

گفت: خوب... مهربانند. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!

 


منبع:http://www.golha.net/khoyabad/dastan.htm?u=Hamed

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:55 توسط الهام |

 ای خدای بزرگ

 

 به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم،

 

کمی با کفش های او راه بروم.

 

Tekkaus-raindrops.jpg image by tekkaus

"دکتر علی شریعتی"


منبع:http://no2.blogfa.com/8708.aspx

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 11:23 توسط الهام |

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد. پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.

 

عرفان نظر آهاری


منبع:www.nooronar.com

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:24 توسط الهام |

نامي‌ نداشت‌ و شناسنامه‌اي‌ هم. پيشاني‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنيا بود و صادره‌ از بهشت.هيچ‌وقت‌ نشاني‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ مي‌گفت: ما مستأ‌جر خداييم ‏،همين. هر وقت‌ هم‌ كه‌ پيش‌ ما مي‌آمد، مي‌گفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر مي‌كرديم‌ شايد بي‌كس‌ و كار است. خودش‌ ولي‌ مي‌گفت: كس‌ و كارم‌ خداست.براي‌ خدا نامه‌ مي‌نوشت. براي‌ خدا ‏‏‏گل مي‌ ‌فرستاد. براي‌ خدا تار مي‌زد. با خدا غذا مي‌خورد. با خدا قدم‌ مي‌زد. با خدا فكر مي‌كرد. با خدا بود.

مي‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوي‌ خدا دارد. چاي، طعم‌ خدا دارد.
مي‌گفتيم: نگو، اينها كه‌ مي‌گويي، يك‌ سرش‌ كفر است‌ و يك‌ سرش‌ ديوانگي.
اما او مي‌گفت‌ و بين‌ كفر و ديوانگي‌ مي‌رقصيد.
ما به‌ ايمانش‌ غبطه‌ مي‌خورديم، اما مي‌گفتيم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تكيه‌ زند، خداي‌ ملكوت‌ را اين‌ همه‌ پايين‌ نياور و به‌ زمين‌ آلوده‌ نكن. مگر نمي‌داني‌ كه‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبيه‌ و هر تمثيلي.
پس‌ زبانت‌ را آب‌ بكش.
او را ترسانديم، واژه‌هايش‌ را شستيم‌ و زبانش‌ را آب‌ كشيديم. ديوانگي‌اش‌ را گرفتيم‌ و خدايش‌ را؛ همان‌ خدايي‌ را كه‌ برايش‌ گُل‌ مي‌فرستاد و با او قدم‌ مي‌زد.
و بالاخره‌ نامي‌ بر او گذاشتيم‌ و شناسنامه‌اي‌ برايش‌ گرفتيم‌ و صاحبخانه‌اش‌ كرديم‌ و شغلي‌ به‌ او داديم.
و او كسي‌ شد همچون‌ ما...
سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ايم‌ كه‌ اشتباه‌ كرديم. تو را به‌ خدا اما اگر شما روزي‌ باز مؤ‌من‌ ديوانه‌اي‌ ديديد، ديوانگي‌اش‌ را از او نگيريد، زيرا جهان‌ سخت‌ به‌ ديوانگي‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!

عرفان نظر آهاری


منبع:www.nooronar.com

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:12 توسط الهام |

من‌ شدم‌ ني‌ و تو شدي‌ ني‌زن، مرا گذاشتي‌ روي‌ لبهايت‌ و دميدي. نفست‌ كه‌ توي‌ تنم‌ ريخت، هوا پر شد از موسيقي‌ دوست.
فرشته‌ها به‌ رقص‌ آمدند و زمين‌ دور خودش‌ چرخيد.
نواختن‌ من، جشن‌ ملكوت‌ بود و پايكوبي‌ هستي.دم‌ تو آتش‌ بود و نواي‌ ني، عشق.

من‌ شدم‌ ني‌ و تو شدي‌ ني‌زن. اما فراموشم‌ شد كه‌ ني‌ اگر خالي‌ نباشد، ني‌ نيست. پر شدم. ديگر براي‌ تو جايي‌ نمانده‌ بود. مرا گذاشتي‌ روي‌ لبهايت‌ و باز هم‌ دميدي؛ اما ديگر صدايي‌ نيامد. فرشته‌ها گريستند و شيطان‌ دور ني‌ات‌ رقصيد.
اين‌ روزها نسيم‌ از سمت‌ بهشت‌ مي‌وزد. اين‌ روزها هواي‌ بوي‌ تو را دارد. اين‌ روزها صداي‌ ساز تو مي‌آيد. و من‌ دوباره‌ به‌ ياد مي‌آورم‌ كه‌ من‌ ني‌ بودم‌ و تو ني‌زن.
آه، آي‌ يگانه‌اي‌ ني‌زن! اين‌ ني‌ دلتنگ‌ دم‌ توست. دلتنگ‌ نواختنت. ني‌ كوچكت‌ را بنواز.

‌عرفان‌ نظرآهاري


منبع:www.nooronar.com

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:41 توسط الهام |

هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالي‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ مي‌تكانند، تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود مي‌گويند: اين‌ نيست‌ قالي‌اي‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است ...
با زمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌هاي‌ كبود معصيت، با طرح‌هاي‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌هاي‌ ستم.
فرشته‌ها گريه‌ مي‌كنند و قالي‌ آدم‌ را مي‌تكانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ مي‌كنند.
رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش. قالي‌ بزرگي‌ است‌ زندگي‌ كه‌ تو مي‌بافي‌ و من‌ مي‌بافم‌ و او مي‌بافد. همه‌ بافنده‌ايم. مي‌بافيم‌ و نقش‌ مي‌زنيم، مي‌بافيم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا مي‌بريم، مي‌بافيم‌ و مي‌گستريم.
دار اين‌ جهان‌ را خدا برپا كرد. و خدا بود كه‌ فرمود: ببافيد، و آدم‌ نخستين‌ گره‌ را بر پود زندگي‌ زد.
و هر كه‌ آمد، گره‌اي‌ تازه‌ زد و رنگي‌ ريخت‌ و طرحي‌ بافت. و چنين‌ شد كه‌ قالي‌ آدمي‌ رنگ‌رنگ‌ شد. آميزه‌اي‌ از زيبا و نازيبا. سايه‌ روشني‌ از گناه‌ و صواب.
گره‌ تو هم‌ بر اين‌ قالي‌ خواهد ماند. طرح‌ و نقشت‌ نيز. و هزارها سال‌ بعد، آدميان‌ بر فرشي‌ خواهند زيست‌ كه‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ را تو بافته‌اي.
كاش‌ گوشه‌اي‌ را كه‌ سهم‌ توست، زيباتر ببافي.

عرفان نظر آهاری


منبع:www.nooronar.com

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:25 توسط الهام |

او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»

او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر بار كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما در دل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد در دل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.

 

عرفان نظرآهاری


منبع:http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/83/8/000046.php

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:27 توسط الهام |

خداوند گفت: ديگر پيامبري‌ نخواهم‌ فرستاد، از آن‌گونه‌ كه‌ شما انتظار داريد؛ اما جهان‌ هرگز بي‌پيامبر نخواهد ماند؛ و آن‌گاه‌ پرنده‌اي‌ را به‌ رسالت‌ مبعوث‌ كرد. پرنده‌ آوازي‌ خواند كه‌ در هر نغمه‌اش‌ خدا بود. عده‌اي‌ به‌ او گرويدند و ايمان‌ آوردند.
و خدا گفت: اگر بدانيد، حتي‌ با آواز پرنده‌اي‌ مي‌توان‌ رستگار شد.

خداوند رسولي‌ از آسمان‌ فرستاد. باران، نام‌ او بود. همين‌ كه‌ باران، باريدن‌ گرفت، آنان‌ كه‌ اشك‌ را مي‌شناختند، رسالت‌ او را دريافتند، پس‌ بي‌درنگ‌ توبه‌ كردند و روحشان‌ را زير بارش‌ بي‌دريغ‌ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانيد با رسول‌ باران‌ هم‌ مي‌توان‌ به‌ پاكي‌ رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي‌ بيم‌ دهد و روزي‌ بشارت. پس‌ باد روزي‌ توفان‌ شد و روزي‌ نسيم‌ و آنان‌ كه‌ پيام‌ او را فهميدند، روزي‌ در خوف‌ و روزي‌ در رجا زيستند.
خدا گفت: آن‌ كه‌ خبر باد را مي‌فهمد، قلبش‌ در بيم‌ و اميد مي‌لرزد و قلب‌ مؤ‌من‌ اين‌ چنين‌ است.
خدا گلي‌ را از خاك‌ برانگيخت، تا «معاد» را معنا كند.
و گل‌ چنان‌ از رستخيز گفت‌ كه‌ از آن‌ پس‌ هر مؤ‌مني‌ كه‌ گلي‌ را ديد، رستاخيز را به‌ ياد آورد.
خدا گفت: اگر بفهميد، تنها با گُلي‌ قيامت‌ خواهد شد.
خداوند يكي‌ از هزار نامش‌ را به‌ درياگفت. دريا بي‌درنگ‌ قيام‌ كرد و سپس‌ چنان‌ به‌ سجده‌ افتاد كه‌ هيچ‌ از هزار موج‌ او باقي‌ نماند. مردم‌ تماشا مي‌كردند، عده‌اي‌ پيام‌ دريا را دانستند، پس‌ قيام‌ كردند و چنان‌ به‌ سجده‌ افتادند، كه‌ هيچ‌ از آنها باقي‌ نماند.
خدا گفت: آن‌ كه‌ به‌ پيغمبر آب‌ها اقتدا كند، به‌ بهشت‌ خواهد رفت.
و به‌ ياد دارم‌ كه‌ فرشته‌اي‌ به‌ من‌ گفت: جهان‌ آكنده‌ از فرستاده‌ و پيغمبر و مرسل‌ است، اما هميشه‌ كافري‌ هست‌ تا باران‌ را انكار كند و با گُل‌ بجنگد، تا پرنده‌ را دروغگو بخواند و باد را مجنون‌ و دريا را ساحر.
اما هم‌ امروز ايمان‌ بياور كه‌ پيغمبر آب‌ و رسول‌ باران‌ و فرستاده‌ باد براي‌ ايمان‌ آوردن‌ تو كافي‌ است.

‌عرفان‌ نظرآهاري


منبع: http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/82/10/000021.php   


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:26 توسط الهام |

بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

" علی شریعتی"


منبع:

http://shariati1388.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:49 توسط الهام |

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

Home
Email
Night Skin