نامي نداشت و شناسنامهاي هم. پيشانياش، شناسنامهاش بود. محل تولدش دنيا بود و صادره از بهشت.هيچوقت نشاني خانهاش را به ما نداد. فقط ميگفت: ما مستأجر خداييم ،همين. هر وقت هم كه پيش ما ميآمد، ميگفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر ميكرديم شايد بيكس و كار است. خودش ولي ميگفت: كس و كارم خداست.براي خدا نامه مينوشت. براي خدا گل مي فرستاد. براي خدا تار ميزد. با خدا غذا ميخورد. با خدا قدم ميزد. با خدا فكر ميكرد. با خدا بود.
ميگفت: صبح رنگ خدا دارد، عشق بوي خدا دارد. چاي، طعم خدا دارد.
ميگفتيم: نگو، اينها كه ميگويي، يك سرش كفر است و يك سرش ديوانگي.
اما او ميگفت و بين كفر و ديوانگي ميرقصيد.
ما به ايمانش غبطه ميخورديم، اما ميگفتيم: بگذار، خدا همچنان بر عرش تكيه زند، خداي ملكوت را اين همه پايين نياور و به زمين آلوده نكن. مگر نميداني كه خدا مُنزه است از هر صفت و هر تشبيه و هر تمثيلي.
پس زبانت را آب بكش.
او را ترسانديم، واژههايش را شستيم و زبانش را آب كشيديم. ديوانگياش را گرفتيم و خدايش را؛ همان خدايي را كه برايش گُل ميفرستاد و با او قدم ميزد.
و بالاخره نامي بر او گذاشتيم و شناسنامهاي برايش گرفتيم و صاحبخانهاش كرديم و شغلي به او داديم.
و او كسي شد همچون ما...
سالها گذشته است و ما دانستهايم كه اشتباه كرديم. تو را به خدا اما اگر شما روزي باز مؤمن ديوانهاي ديديد، ديوانگياش را از او نگيريد، زيرا جهان سخت به ديوانگي مؤمنانه محتاج است!

عرفان نظر آهاری
منبع:www.nooronar.com
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:12 توسط الهام
|
من شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست.
فرشتهها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد.
نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي.دم تو آتش بود و نواي ني، عشق.
من شدم ني و تو شدي نيزن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم. ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشتهها گريستند و شيطان دور نيات رقصيد.
اين روزها نسيم از سمت بهشت ميوزد. اين روزها هواي بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو ميآيد. و من دوباره به ياد ميآورم كه من ني بودم و تو نيزن.
آه، آي يگانهاي نيزن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت. ني كوچكت را بنواز.

عرفان نظرآهاري
منبع:www.nooronar.com
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:41 توسط الهام
|
هر هزار سال يك بار فرشتهها قالي جهان را در هفت آسمان ميتكانند، تا گرد و خاك هزار سالهاش بريزد و هر بار با خود ميگويند: اين نيست قالياي كه قرار بود انسان ببافد، اين فرش فاجعه است ...
با زمينه سرخ خون و حاشيههاي كبود معصيت، با طرحهاي گناه و نقش برجستههاي ستم.
فرشتهها گريه ميكنند و قالي آدم را ميتكانند و دوباره با اندوه بر زمين پهنش ميكنند.
رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش. قالي بزرگي است زندگي كه تو ميبافي و من ميبافم و او ميبافد. همه بافندهايم. ميبافيم و نقش ميزنيم، ميبافيم و رج به رج بالا ميبريم، ميبافيم و ميگستريم.
دار اين جهان را خدا برپا كرد. و خدا بود كه فرمود: ببافيد، و آدم نخستين گره را بر پود زندگي زد.
و هر كه آمد، گرهاي تازه زد و رنگي ريخت و طرحي بافت. و چنين شد كه قالي آدمي رنگرنگ شد. آميزهاي از زيبا و نازيبا. سايه روشني از گناه و صواب.
گره تو هم بر اين قالي خواهد ماند. طرح و نقشت نيز. و هزارها سال بعد، آدميان بر فرشي خواهند زيست كه گوشهاي از آن را تو بافتهاي.
كاش گوشهاي را كه سهم توست، زيباتر ببافي.

عرفان نظر آهاری
منبع:www.nooronar.com
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:25 توسط الهام
|
او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانهاي است كه آب و نور ميخواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر بار كه ريشه فروتر ميرفت، درد او نيز عميقتر ميشد.
فرشتهها ميترسيدند. فرشتهها از آن همه سؤال ريشهدار ميترسيدند.
اما خدا ميگفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت ميآورد. معرفت است.
فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما در دل هر ميوهاي باز دانهاي بود و هر دانه آغاز درختيست. پس هر كه ميوهاي را برد در دل خود بذر سؤال تازهاي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدمهاست» اين را فرشتهاي به فرشتهاي ديگر گفت.

عرفان نظرآهاری
منبع:http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/83/8/000046.php
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:27 توسط الهام
|
خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار داريد؛ اما جهان هرگز بيپيامبر نخواهد ماند؛ و آنگاه پرندهاي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمهاش خدا بود. عدهاي به او گرويدند و ايمان آوردند.
و خدا گفت: اگر بدانيد، حتي با آواز پرندهاي ميتوان رستگار شد.
خداوند رسولي از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همين كه باران، باريدن گرفت، آنان كه اشك را ميشناختند، رسالت او را دريافتند، پس بيدرنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بيدريغ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانيد با رسول باران هم ميتوان به پاكي رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت. پس باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند، روزي در خوف و روزي در رجا زيستند.
خدا گفت: آن كه خبر باد را ميفهمد، قلبش در بيم و اميد ميلرزد و قلب مؤمن اين چنين است.
خدا گلي را از خاك برانگيخت، تا «معاد» را معنا كند.
و گل چنان از رستخيز گفت كه از آن پس هر مؤمني كه گلي را ديد، رستاخيز را به ياد آورد.
خدا گفت: اگر بفهميد، تنها با گُلي قيامت خواهد شد.
خداوند يكي از هزار نامش را به درياگفت. دريا بيدرنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند. مردم تماشا ميكردند، عدهاي پيام دريا را دانستند، پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هيچ از آنها باقي نماند.
خدا گفت: آن كه به پيغمبر آبها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.
و به ياد دارم كه فرشتهاي به من گفت: جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است، اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گُل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر.
اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد براي ايمان آوردن تو كافي است.

عرفان نظرآهاري
منبع: http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/82/10/000021.php
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:26 توسط الهام
|
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
" علی شریعتی"
منبع:
http://shariati1388.blogfa.com/
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:49 توسط الهام
|
هنگامی که خداوند مرا همچون سنگریزه ای در این دریاچه ی عجیب انداخت
آرامش آن را بر هم زد و بر سطح آن دایره هایی نامحدود پدید آوردم .ولی
هنگامی که به اعماق آن رسیدم مانند آن آرام شدم.
منبع:کتاب "ماسه وکهف" نویسنده جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:23 توسط الهام
|
خداوند گفت: «سوگند به اسبان دوندهاي كه نفسنفس ميزنند.سوگند به اسباني كه به سُم از سنگ آتش ميجهانند.»اسبان شنيدند و چنين شد كه بيتاب شدند و چنين شد كه دويدند، چنان كه از سنگ آتش.اسبان تا هميشه خواهند دويد از اشتياق آن كه خدا نامشان را برده است.خداوند گفت: «سوگند به انجير و سوگند به زيتون.» و زيتون و انجير شنيدند و چنين شد كه رسم روييدن پا گرفت و سبزي آغاز شد.
و چنين شد كه دانه شكفتن آموخت و خاك روياندن.و چنين شد كه انجير جوانه زد و زيتون ميوه داد.
خداوند گفت: «سوگند به آفتاب و روشنياش. سوگند به ماه چون از پي آن برآيد. سوگند به روز چون گيتي را روشن كند و سوگند به شب چون فروپوشد و سوگند به آسمان و سوگند به زمين.»
آنها شنيدند و چنين شد كه آفتاب بالا آمد و ماه از پياش. و چنين شد كه روز روشن شد و شب فروپوشيد. و چنين شد كه آسمان بالا بلند شد و زمين فروتن.
و انسان بود و ميديد كه خداوند به اسب و به انجير قسم ميخورد، به ماه و به خورشيد و به هر چيز بزرگ و هر چيز كوچك.
و آنگاه دانست كه جهان معبدي مقدس است و هر چه در آن است متبرك و مبارك.
پس انسان مؤمنانه رو به خدا ايستاد و تقديس كرد اسب و زيتون و ماه را، آفتاب و انجير و آسمان را...
عرفان نظرآهاري

منبع:http://www.nooronar.com/besmellah/archives/main/83/8/000066.php
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:58 توسط الهام
|
سنگ وكوه و قوه جاذبه دستانت
آبشار و رود و جاری همیشه ی نگاهت
و شكوه یك لحظه برق چشمانت
همه اینها برای توست كه فقط لحظه ای بدانی در دل خدا چه می گذرد
طوفانی از عشق كه فقط از یك لحظه زانو زدن تو و او را خواندن در كبریای پر از جبروت بزرگترین پادشاه عالم شكل می گیرد
خدا عاشق ترين پادشاه این امپراطوری عظيم است

باز هم یادم رفت که از کجا این مطلب رو برداشتم سعی می کنم از این به بعد بیشتر دقت کنم
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:45 توسط الهام
|
سال ها پیش از این ... زیر یک سنگ ٬ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم ٬ همین ! یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پردۀ آسمان بود آرزویش همیشه دیدن آخرین قلۀ کهکشان بود.خاک هر شب دعا کرد, از ته دل خدا را صدا کرد ,یک شب آخر دعایش اثر کرد, یک فرشته تمام زمین را خبر کرد.
و
خدا تکه ای خاک برداشت, آسمان را در آن کاشت, خاک را توی دستان خود ورز داد ,روح خود را به او قرض داد ,خاک توی دست خدا نور شد, پر گرفت, از زمین دور شد. راستی ! من همان خاک خوشبخت, من همان نور هستم, پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟!

+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6 توسط الهام
|
سالهاي سال درخت سيب اسم خدا را زمزمه كرد و با هر زمزمه اي سيبي سرخ به دنيا آمد . سيب ها هر كدام يك كلمه بود . كلمه هاي خدا . مردم كلمه هاي خدا را مي گرفتند و نمي دانستند كه درخت اسم خدا را منتشر مي كند . درخت اما مي دانست خدا هم . درخت اسم خدا را به هر كس كه مي رسيد مي بخشيد . آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بيشتر و وقتي كه سيب مي خوردند خدا را مزه مزه مي كردند و دهانشان بوي خدا مي گرفت .
درخت سيب زيادي پير شده بود . خسته بود مي خواست بميرد اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا كرد و گفت : همه عمر اسم شيرينت را بخشيدم ، اسمي كه طعم زندگي را ياد آدم ها مي داد . حس مي كنم ماموريتم ديگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم . خدا گفت : عزيز سبزم ! تنها به قدر يك سيب ديگر صبر كن . آخرين سيبت سهم كودكي است كه دندان هايش هنوز جوانه نزده . اين آخرين هديه را هم ببخش صبر كن تا لبخندش را ببيني .
و درخت سيب يك سال ديگر هم زنده ماند براي ديدن آخرين لبخند و وقتي كه كودك آخرين سيب را از شاخه چيد خدا لبخند زد و درخت در آغوش خدا جان داد .

منبع:http://www.fanooshayeroushan.blogfa.com/post-81.aspx البته از برنامه ی آفتاب شرقی شنیدم اما متنش رو از توی این وبلاگ پیدا کردم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:52 توسط الهام
|
به سوی تو, به شوق روی تو ,به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم
بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی

منبع:http://blog.farmani.ir/?p=246
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:11 توسط الهام
|
سکوتی را فریاد می زند شنیدنی!!!
می شنوی یا در بند صدایی؟؟
صدا ها نمی گذارند بشنوی……
فرمان سکوتشان بده! اینبار صداها را به شنیدن سکوت بخوان!
جانانه صدایی داری و من نمی شنیدم!
نا شنواییم را به شنواییت ببخش!!! (آمین!)
یا حق!

منبع:http://farzaneh021.blogfa.com/86082.aspx
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:55 توسط الهام
|

سلام .با یکم تاخیر به همه سال جدید رو تبریک می گم و امیدوارم که سلامت باشید و لحظه لحظه ی زندگیتون رو واقعا زندگی کنید.موفق باشید
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 13:10 توسط الهام
|
تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟
و پرواز هميشه هم رهايي بخش نيست؟
كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟
آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست
اسارت را بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي!
بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را
همدلي با سايه را
بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست
بياموز تا نو شوي
از نو بيافريني
از بند واژه ها به در آيي
وجهاني دگر آفريني
بياموز كه ديگر اميد حرفي براي گفتن ندارد
بياموز تغيير را
تحول را
اما از بن و ريشه تغيير ده!
بياموز كه زلالي را نه فقط در آب هاي زلال
بلکه در گل آلودي مرداب ها هم مي تواني بيابي
بياموز كه وفا هميشه هم وفا نمي آموزد
از بي وفايي وفا بياموز!
از بي ثمري ثمر
از خشم مهرباني
از نفرت عشق
از مرگ زندگي
بياموز كه آموختن مرز ندارد
و بي مرزي, آموزش رايگان طبيعت است

منبع:http://asheqane-ba-khoda.blogfa.com/
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:24 توسط الهام
|
روزی به مترسکی گفتم:((لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟؟))
گفت:((لذت ترساندن عمیق و پایدار است.من از آن خسته نمی شوم.))
لحظه ای اندیشیدم و گفتم:((درست است.چون که من هم مزه این لذت را
چشیده ام.))
گفت:((فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.))
آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من؟))
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامیکه از کنارش می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.......

جبران خلیل جبران (کتاب پیامبر و دیوانه)
منبع:http://vahidosho.blogfa.com/
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:50 توسط الهام
|

پنجـــــــــــــــره رو باز کن
چشـــــــــــماتو ببند
یه نفس عمیـــق
بوی بهار میاد
نــــــــه؟!
منبع:http://www.o0o0o0.blogfa.com/
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:38 توسط الهام
|
و خداوند زنده ی جاوید بود که در کویر بی پایان عدم "تنها نفس می کشید". دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش ودر خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنایی، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.
و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.................
دکتر شریعتی
منبع:http://sarvenaz1984.blogfa.com/
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:30 توسط الهام
|
- الو ... الو ... سلام. کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟
صدایی مهربان به گوش كودك نواخته شد! مثال صدای یک فرشته: بله با کی کار داری کوچولو ؟
- خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده.
- بگو من میشنوم.
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
کودک با صدای بغض آلودی آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمان پاک کودک حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلتید: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه ی کوتاه هیاهوی سکوت شكسته شد و ندایی در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه که بر دل کوچیکت سنگینی میکند رو به من بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم. تو رو خدا ...
- چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
-آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، نه بیشتر... ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و دیگه حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک با مهربانی گفت : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردن تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو من رو برای خودم و نه برای خودخواهیاشون میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچیکه ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک در کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفت ...
منبع:http://www.voice-of-god.blogfa.com/
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:4 توسط الهام
|
ـ مامان!یه سوال بپرسم؟
زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.
- مامان خدا زرده؟
زن سر جلو برد: چطور؟
- آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.
- خوب تو بهش چي گفتي؟
- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.
مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟
زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند.
اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.
چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و
لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،
يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه.
زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد
و
دوباره چشم بر هم نهاد.

منبع:http://www.sa236.blogfa.com/
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:53 توسط الهام
|