اگر خوب گوش دهی, ترنم جاری جهان را می شنوی; اگر خوب چشم باز کنی قدم های شتابان رفتن را می بینی و اگر حسی قوی داشته باشی, نسیم این جریان همواره را احساس می کنی که:
جهان، يك شكفتن است.
آن قطره ي آب كه بر صخره مي چكد،
اين دانه كه از زمين سر مي زند،
اين ماهي كه در دل دريا مي رقصد،
آن آفتاب كه بر عالم مي تابد،
آن پرنده كه در آسمان پرواز مي كند،
همه سرود رفتن سر داده اند، مي گويند مي رويم تا بمانيم.
حتي آن گلُي كه در خزان پژمرده مي شود،
آن دانه اي كه در خاك مي رويد،
در رستخيزي جديد و تحولي ديگر، مي شكفند، جان مي گيرند
طلوع مي كنند و از خاك بر مي آيند.
جهان ـ از ذره هاي اتم تا كهكشان هاي بزرگ ـ مي روند،
به سوي او، او كه آن ها را به سوي خود مي خواند،
او كه باقي و جاودانه است.
او جهان را براي جاودانگي آفريد، براي حيات،
براي زيبايي! براي خود كه عين حيات، زيبايي و بقاست.
آن روز كه خدا اولين خشت بناي عالم را نهاد،
گِل آن را با محبت خود آميخت
و چنين شد كه تمام ذرات هستي رو به سوي او آورد.
و آن روز كه گِل آدم را سرشت،
به او ميل به جاودانگي بخشيد، و خود جاودانه ترين بود،
به او ميل به زيبايي و نيكي داد،
و خود خير و زيبايي مطلق بود.
و از آن روز كه آدم به زمين هبوط كرد،
بني آدم در هجر آن خير و زيبايي و كمال، بي قرار شد،
و از آن هنگام درميا ن بني آدم، آنانكه حقيقت هجران را يافتند؛
مشتاقانه، بر درهستي مي كوبند،
به اميد لقاي او و رسيدن به آستان او .
« گفت پيغمبر ركوع است و سجود بردر حق كوفتن حلقه ي وجود»
و اين چنين، زندگي شدني به سوي او گرديد
و رفتني تا بي نهايت، تا مطلق؛
و اينگونه بود كه حيات، زيبايي و نشاط يافت و خوف و حزن و نگراني رخت بربست.

منبع:http://tasvirekhoda1.blogfa.com/
پ.ن:روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
پ.ن:هنوز باورم نمی شه چنین متنی توی کتاب دینی درسی ما بوده...!(نمی دونم بخندم یا بگریم؟ )